X
تبلیغات
رایتل
صبح روز بعد
صبح روز بعد
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 9 شهریور 1384
مسافر

دوستانی عازم سفر شده اند. سفری به آسمانی ترین نقاط زمینی، سفری به درون، از آن دست که می تواند تمام نشود.

روزی در بازار چشمم به جمله " لبیک اللهم لبیک ... " افتاد بی اختیار اشک در چشمانم نشست. یاد خیلی چیزها افتادم. چیزهایی که بود و الان نیست. چیزهایی که می باید می بود و نیست. قولهایی که می باید پایدار می بودیم و نبودیم و . . .

گرچه که معشوق همینجاست و بسته به ما که یکدم از این خانه بر آن بام برآییم اما آن سنگ نشانه ای است برای ما که یادمان نرود از قولی که به هم دادیم مثل حلقه زرد ازدواج. حتی رو ندارم که تقاضای سفر دیگری کنم .
می دانم که ناامیدی بدترین است. ایمان از جنس امید است. من هنوز امیدوارم. من هنوز بندم. مقیدم. چیزی هست که مرا نگه داشته است.


برادر؛


« سفرت به خیر، اما تو و دوستی خدا را

            چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

                        به شکوفه ها، به باران

                                    برسان سلام ما را  »


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 240877


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

یک حرف از هزاران

دهلـــیز شرق

گفتم گفت

بی کلام

رود راوی

شاهد

حباب

صبرا

حوا

فارغ التحصیلان سمپاد نیشابور

آشنایان

سیبستان

نیک آهنگ کوثر

عطاالله مهاجرانی

جمیله کـــدیور