X
تبلیغات
رایتل
صبح روز بعد
صبح روز بعد
آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 27 اسفند 1385
سال نو مبارک
 

- نه، هنوز نتوانسته راضی اش کند. 

 

سرت را از پشت دکوری وسط اتاق بیرون کردی و این را گفتی. به برادرم گفتی که ازم پرسیده بود توانسته ام مخت را بزنم یا نه. بعد بیرون رفتیم. حس می کردم دم دمای بهار است. زمین خیس بود و  خورشید مثل چیزی که تازه پوست انداخته باشد براق در وسط آسمان می درخشید و گرم می کرد. میان شقایقها می دویدی و دنیا را پر از خنده هایت می کردی. چنان بود که حس می کردم عین شادی را کف دستم می گذاری و من گرم می شدم از تو، از خورشید، از بهار.

 

راست گفت. خوابها و رویاها حسهای بی واسطه اند. کاش می شد که در این عالم هم بین من و تو واسطه ای نبود. 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: عید بیاید، رود، عید تو ماند ابد ...  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 240877


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

یک حرف از هزاران

دهلـــیز شرق

گفتم گفت

بی کلام

رود راوی

شاهد

حباب

صبرا

حوا

فارغ التحصیلان سمپاد نیشابور

آشنایان

سیبستان

نیک آهنگ کوثر

عطاالله مهاجرانی

جمیله کـــدیور