صبح روز بعد
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 16 مهر 1386
جرقه ای در تاریکی

درباره ظهور پیامبران در تاریخ اندیشه بشری حرف می زدیم. می گفت بیابانی را در نظر بگیر در یک شب ابری. ماه که نیست؛ ستاره ای هم نیست؛ حتی دریغ از سوسوی لرزان میرایی در دوردست. آنوقت ظهور پیامبران مثل جرقه ای است در تاریکی به این عظمت.

یاد تو افتادم. نکند آمدن تو هم مثل همان جرقه باشد.

گفتم راست گفتی اما اگر بشود از همان یک جرقه عکس گرفت که دنیا را روشن کرده است می بینی که عظمتش چقدر است. گیریم که پیامبران ظهور بلند مدتی نداشته اند یا دست کم از حرفی که زده اند اصلی باقی نمانده است و یا به قولی از آن باران پاک آسمانی چیزی جز آب آلوده زمینی باقی نمانده باشد اما اندیشه و هنرهایی که دینداران بر پایه نظر آنان بنا کرده اند چه؟ معماریها، فلسفه ها، شعرها و موسیقیهایی که پیروانشان در غیاب آنها با تاسی و اطاعت از دستور آنان پدید آورده اند کم ارزشتر از کار اولیاءشان نیست.

یاد تو افتادم، من هر چه دارم از  تو دارم.

 

پ.ن :

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد، وان کان زرم آمد

 

مستی سرم آمد، نور نظرم آمد

چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد

 

...

 


یکشنبه 8 مهر 1386
سالروز تولد مولانا را گرامی می دارم

 

 ای عاشقان ای عاشقان شهر را چراغانی کنید ...


سه شنبه 3 مهر 1386
پاییز که می شود

عجب دلگیر است این تغییر. عوض شدن تابستان به پاییز را می گویم. رمضان هم که دلتنگی و گیجی اش را توامان کرده است.

 

 

بعد افطار فکر می کنم دیندار بودن چقدر ارزش دارد؟  روزه ای که دروغ ، ریا و بد دلی را پاک نکند؛ به چه دردی می خورد؟ جز یک گرسنگی و تشنگی بی خود چیز دیگری است؟ حالا هزار هزار دکتر مزدوری را هم بیاورند که برای سلامتی مفید است. چیزی که درونش خراب است با نماکاری درست بشو نیست.

 

پاییز که می شود انگار لشکر یک بیماری مزمن بدنم را فتح می کند؛ آرام و بی سر و صدا و من را توان مقابله نیست. لا مذهب مثل یک مرگ تدریجی سرطانی است. اگر می توانستم این یکی را از فصلها می کندم می انداختم دور. پاییز هر چه که باشد زرد است. زردی هم بیماری است؛ مرگ است؛ فراق است و جدایی؛ جدایی برگی از درختش.  

 

عجیب است هر رمضان با خود می گویم شاید این بار اتفاق شگرفی بیفتد؛ شاید در این تاریکی محض روزنه نوری، چیزی پیدا شود؛ اما انگار که هر چه بیشتر می دوم، دورتر می شوم. حکایت من هم شده داستان جوانک آن فیلم که دنبال راه میانبر می گشت و پیدا نمی کرد. نماز می خوانم و هزار خیال لامروت راهزنم می شوند؛ خام اندیشانه روزه می گیرم و وسوسه ها را پذیرا می شوم. در مقام سخن گویاترم ز بلبل و هنگام عمل ...

 

 

به چه امیدی می آویزی ای اشک؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 74585


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها