X
تبلیغات
رایتل
صبح روز بعد
صبح روز بعد
آرشیو
موضوع بندی
سه‌شنبه 3 مهر 1386
پاییز که می شود

عجب دلگیر است این تغییر. عوض شدن تابستان به پاییز را می گویم. رمضان هم که دلتنگی و گیجی اش را توامان کرده است.

 

 

بعد افطار فکر می کنم دیندار بودن چقدر ارزش دارد؟  روزه ای که دروغ ، ریا و بد دلی را پاک نکند؛ به چه دردی می خورد؟ جز یک گرسنگی و تشنگی بی خود چیز دیگری است؟ حالا هزار هزار دکتر مزدوری را هم بیاورند که برای سلامتی مفید است. چیزی که درونش خراب است با نماکاری درست بشو نیست.

 

پاییز که می شود انگار لشکر یک بیماری مزمن بدنم را فتح می کند؛ آرام و بی سر و صدا و من را توان مقابله نیست. لا مذهب مثل یک مرگ تدریجی سرطانی است. اگر می توانستم این یکی را از فصلها می کندم می انداختم دور. پاییز هر چه که باشد زرد است. زردی هم بیماری است؛ مرگ است؛ فراق است و جدایی؛ جدایی برگی از درختش.  

 

عجیب است هر رمضان با خود می گویم شاید این بار اتفاق شگرفی بیفتد؛ شاید در این تاریکی محض روزنه نوری، چیزی پیدا شود؛ اما انگار که هر چه بیشتر می دوم، دورتر می شوم. حکایت من هم شده داستان جوانک آن فیلم که دنبال راه میانبر می گشت و پیدا نمی کرد. نماز می خوانم و هزار خیال لامروت راهزنم می شوند؛ خام اندیشانه روزه می گیرم و وسوسه ها را پذیرا می شوم. در مقام سخن گویاترم ز بلبل و هنگام عمل ...

 

 

به چه امیدی می آویزی ای اشک؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 241100


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

یک حرف از هزاران

دهلـــیز شرق

گفتم گفت

بی کلام

رود راوی

شاهد

حباب

صبرا

حوا

فارغ التحصیلان سمپاد نیشابور

آشنایان

سیبستان

نیک آهنگ کوثر

عطاالله مهاجرانی

جمیله کـــدیور