X
تبلیغات
رایتل
صبح روز بعد
صبح روز بعد
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 30 آذر 1387
برای بزرگداشت حضرت شیخم

چندی پیش که سالروز بزرگداشتتان بود با خود می گفتم مگر شما خود در ظرف زمان جای می گیرید که سعی می کنند برایتان سال معرفی کنند و ساعت بگذارند.

نه! شما را نمی توان در قفس زمان محصور کرد و قالب نمی گیرید که خود گفته اید :

 

جمله تلوینها ز ساعت خاستست

رست از تلوین که از ساعت برست

چون ز ساعت ساعتی بیرون شوی

چون نماند محرم بی چون شوی

آنهم فقیهان جمهوری اسلامی که تا توانسته اند از آوردن نامتان پرهیز کرده اند؛ اما چه کنند که این روزها آنقدر حضورتان سترگ و بزرگ است که حتی رومیان این زمانه خود را محتاج حرفهای شما می دانند و جهان و جهانیان را به شنیدن و اندیشیدن از شما می خوانند و برای آن که از قافله عقب نمانند چیزکی می گویند که آبروداری کنند.

کسی به دوره پس از فراق شمس - که به تعبیر سروش شمس را بلعیده بودید و اسماعیل وجودتان را قربانی وجود شمس کردید- اشاره کرده بود و گفته بود مولانای این دوره آرام چون کوه و مثل آسمان مهربان و حامی است. گمان می برم همین سالهاست که معلمانه مثنوی را گفتید؛ چه می گویم؟ مثنوی معنوی از شما جوشید؛ بیرون ریخت و من این روزها همچون کودکی خردسال که بر پدری قدرتمند و مهربان تکیه داده است گرم می شوم؛ ایمن می شوم و می آسایم.

حتی در ضمن این سرودنها؛ سایه شمس در پس پرده تک تک بیتها نشسته است، گاه گاه از میان این گفته ها بیرون می جهد، عیان آشوبی بر پا می کند [1] و باز به اصل خود باز می گردد[2]. اصل؟ اصل چیست؟ اصل موهبتی نصیب ما ایرانیان شده است که مثنوی به زبان فارسی سروده شده است اما چه حیف که ما ایرانیان از چنین موهبتی غفلت می ورزیم. موهبت چیست؟  موهبت عشق است که خدا به بندگان خاص خویش اعطا می کند تا بر منزلت و قدرتمندی خویش بیفزاید. عشق چیست؟ کیست که بتواند از عشق بگوید؟ وقتی مولانا، حضرت شیخم بر بی کرانگی اش اشاره فراوان دارند. موهبت همان یار مقامر دلی[3] است که زخم میزند و محکم هم می زند و به شهد و شیر و حلوا می کشد[4]. عشق همان دلنگرانی نوای آب است بر تشنه لب دیوار[5] یا بوی یوسف خوب لطیف که بر جان یعقوب می زند. عاشق همان مستسقی است که اگر دو صد بار خراب شود هم باز سر پا می ایستد[6] و بر تصمیمش استوار است. عشق همان کشاکش است بر ظرف زندگی. عشق هم هر چقدر خالص تر؛ استوار تر.

یاد آن غروب جمعه بخیر که فرمودید این داستان را در جایی دیگر خوانده ای اما مغزش را شما در میان آوردید؛ از آن پیر مرد که سوراخ دعا[7] را گم کرده بود گفتید و چه عالمی از مفاهیم را در آن چند کلمه گنجانیده اید. آن روز که گفت مثنوی نمی خوانم چون تعلیمی است و از هر چه نصیحتی است بیزارم نمی دانست که در عوض عصیانگری اش چه از دست می دهد. نمی دانست.

دعا می کنم  خدا جان مرا به همینها زنده نگه دارد. آب لطفی است بر لهیب آتش کینه و عداوت این روزها ؛ دستاویزی است برای جستن، پریدن از زشتیها و پلشتیها.



[1] دیوان شمس غزل شماره ۴۳

[2] مثنوی معنوی دفتر اول بیت۴ 

[3] دیوان شمس غزل شماره ۲۵۹

[4] دیوان شمس غزل شماره ۷۲۸

[5] مثنوی معنوی دفتر دوم بیت۱۱۹۲ به بعد 

[6] مثنوی معنوی دفتر سوم بیت۳۹۲۲ به بعد

[7] مثنوی معنوی دفتر چهارم بیت ۲۲۱۳ به بعد 

 

 

پ.ن: روز وفات مولانا 26 آذر است. به دلیل گرفتاریهای شخصی تاخیر داشتم در به روز کردن وبلاگ. عذرخواهی ام را پذیرا باشید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 240773


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

یک حرف از هزاران

دهلـــیز شرق

گفتم گفت

بی کلام

رود راوی

شاهد

حباب

صبرا

حوا

فارغ التحصیلان سمپاد نیشابور

آشنایان

سیبستان

نیک آهنگ کوثر

عطاالله مهاجرانی

جمیله کـــدیور