X
تبلیغات
رایتل
صبح روز بعد
صبح روز بعد
آرشیو
موضوع بندی
سه‌شنبه 15 خرداد 1386
گوی آتشین

داستان من و تو به این سادگیها پایان ندارد. دست بردار نیست.

 

مثل یک گوی آتشین بودی؛ گوی گوی که نه؛ یک سیال پرحرارت، یک چیزی مثل خورشید، مثل شمس؛ جوشان و خروشان. غافل می شدم از میان انگشتانم رد می شدی و از من عبور می کردی. اما بس عجیب بودی و خواستنی. پر از رمز و کشف. پر از دنیاهای تازه.

 

از تو نقش می گیرم و سردار غیوری می شوم تا قلعه ای را فتح کنم یا پیکره تراش کافرکیشی که گفت:

 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم

 

صد نقش بر انگیزم با روح در آمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

 

چطور تو همه اینها می شوی و اینها همه هستی و در عین حال هیچ کدام نیستی؟

 

پ.ن: عاشقم بر قهر و لطفش من به جد

         بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 240773


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

یک حرف از هزاران

دهلـــیز شرق

گفتم گفت

بی کلام

رود راوی

شاهد

حباب

صبرا

حوا

فارغ التحصیلان سمپاد نیشابور

آشنایان

سیبستان

نیک آهنگ کوثر

عطاالله مهاجرانی

جمیله کـــدیور